معرفی کانال

متن مرتبط با «میان» در سایت معرفی کانال نوشته شده است

میان خنده ی دشمن گرفتارم به دشواری

  • نیلوبلاگ

    میان خنده ی دشمن گرفتارم به دشواریکنار علقمه جان می دهی یارم به دشواریمرا انداخته داغت علمدارم به دشواریچگونه از نگاهت تیر بردارم به دشواریمیان آسمانم ماه بودی، مُنشقت کردندبه ضرب گرز سنگینی به حیدر ملحقت کردندخمیده آمد سویت، تنت را مختصر دیدمنشستم بر تن آشفته ات چون ابر باریدمچنان مصحف دو دستت را به اشک دیده بوسیدمچرا شرمنده ای؟! از آب که چیزی نپرسیدمبه پای عهد خود آخر گذشتی از سر و جانتخودم دیدم که مانده روی مشکت جای دندانتدو بالت شد جدا از پیکرت با ضربه ی شمشیرکمانداران رها کردند از چله هزاران تیراگرچه پیکرت شد از هجوم تیرها تسخیربه چوب پرچمت تیری نخورده ماه عالمگیرسه شعبه، دیده ات را زیر و رو کرده ابوفاضلسکینه دیدنت را آرزو کرده ابوفاضلنمانده خیلی از آن قد و بالای دل آرایتنمانده چیزی از...

    ادامه مطلب
  • نذر یار است میان تن اگر جان داریم

  • نیلوبلاگ

    نذر یار است، میان تن اگر جان داریمهرچه داریم ازین نیمه ی شعبان داریماشتیاق دل دیوانه ی ما دیدنی استخنده بر چهره ولی دیده ی گریان داریماز عطا و کرم حضرت نرجس خاتونعشق دلدار، در این سینه فراوان داریمهر ...

    ادامه مطلب
  • گرچه میان مُلک رضا رعیتی بدم

  • نیلوبلاگ

    گرچه میان مُلک رضا رعیتی بدم اما هنوز خیره سوی عکس گنبدم هجر حرم صدای مرا در می آورد با چشم خیس، پاره گریبانِ مشهدم دیشب شکست بغض من و در تخیلم... در صحن جامعِ رضوی اش قدم زدم با چشم خیس جامعه خوان...

    ادامه مطلب
  • یک زلزله ای کاش میان دلم آید

  • نیلوبلاگ

    غافل شدم از خود، سخن از مرگ نگفتم در بستر خود راحت و بی واهمه خفتم یک زلزله ای کاش میان دلم آید تا فکر مقاوم شدنِ نفس بیافتم محمد جواد شیرازی...

    ادامه مطلب
  • میان چاه ظلمت دلم عذاب می شوم

  • نیلوبلاگ

    میان چاه ظلمت دلم عذاب می شوم مریضم و دخیل نور آفتاب می شوم خودم دلیل این همه جدایی و مصیبتم خودم برای دیدن شما حجاب می شوم همیشه از گناه بی شمار خویش غافلم ولی فریب خورده ی کمی ثواب می شوم توکلم بدون یاد تو ضعیف می شود تو را ز یاد می برم پر اضطرا...

    ادامه مطلب
  • دیگر میان خیمه صفایی نمانده است

  • نیلوبلاگ

    دیگر میان خیمه صفایی نمانده است جز حال گریه حال و هوایی نمانده است از صبح تا غروب صدایم گرفته است دیگر برام سوز صدایی نمانده است دار و ندار من همه با هم فدا شدند دیگر برای خیمه فدایی نمانده است درمانده ام، کنار تنت گریه می کنم قدم شکسته است... عصایی نمانده است باید چه کرد با بدن پاره پاره ات وقتی میان خیمه عبایی نمانده است بی شرم ها کنار تو حرف از چه می زنند؟! در فکر غارت اند، حیایی نمانده است از بس که تیرها بدنت را گرفته اند یک جا برای بوسه، خدایی نمانده است اصلا چگونه من به سکینه خبر دهم دیگر عموی عقده گشایی نمانده است عباس جان همیشه علمدار من شدی هر...

    ادامه مطلب