
زانو بغل گرفته و این بوده حسرتشمولا نداده اذن برای شهادتشهر قدر گریه کرد، نکرده اجابتشتا که رسید نجمه و داد این بشارتشبرخیز و نامه ی پدرت را بده حسینرخصت بگیر زودتر از شاه عالمینبعد از مشقت و غم و بی تابی زیادقاسم به دست خط پدر کرد استنادبر روی پای کوچک خود محکم ایستادآنقدر گریه کرد که مولا اجازه دادمی دید نجمه از حرمش با دو چشم ترغش کرده اند هر دو در آغوش یکدگرآمد همان زمان که به قلبی جریحه داربوده همیشه منتظرش، سیزده بهاربسته نقاب بر رخش آن ماه آشکاربی جوشن و زره شده راهی کارزارطوری به جنگ، کشته گرفت از یزیدیانشد خاطرات رزم حسن در جمل عیانذکر حسن حسن به رجز یک نشانه بوددلتنگ بود و جنگ برایش بهانه بودمثل پدر غمش غم یک تازیانه بودرزمش میان کرب و بلا حیدرانه بودازرق چقدر وضعیتش دردناک شدبعد ا...
ادامه مطلب
گرفته داغ هجرانت از این پیکر توانم را شکسته بی تو بودن بندبند استخوانم را نمیدانم چه خواهد شد پس از این غصه ی هجران برایت قصه ها دارم شنیدی داستانم را؟ به هرسویی که می گردم نمی یابم نشانت را کسی این جا نمی بیند عزیز مهربانم را من آن عبد سیه رو و گدای درگهت هستم تو مولایی تو می دانی دعاهای نهانم ...
ادامه مطلب
باران گرفته است که بارانی ام کند یعقوبِ هجر دیده ی کنعانی ام کند وقتش نیامده است که یک شب ابوتراب فکری برای بی سر و سامانی ام کند دیدم شکوهِ گنبد و گفتم خدا کند چشمش مرا بگیرد و قربانی ام کند با قلب خون، نشسته ام و گریه می کنم تا ذره ای نظر به پریشانی ام کند شاید دلش بسوزد و بانی من شود شاید عبور از دل ویرانی ام کند باشد قبول... نوکر خوبی نبوده ام من قانعم فقط سگ دربانی ام کند قسمت نشد مجاور ایوان طلا شوم قسمت نشد که زائر بارانی ام کند محمد جواد شیرازی...
ادامه مطلب