
میان خنده ی دشمن گرفتارم به دشواریکنار علقمه جان می دهی یارم به دشواریمرا انداخته داغت علمدارم به دشواریچگونه از نگاهت تیر بردارم به دشواریمیان آسمانم ماه بودی، مُنشقت کردندبه ضرب گرز سنگینی به حیدر ملحقت کردندخمیده آمد سویت، تنت را مختصر دیدمنشستم بر تن آشفته ات چون ابر باریدمچنان مصحف دو دستت را به اشک دیده بوسیدمچرا شرمنده ای؟! از آب که چیزی نپرسیدمبه پای عهد خود آخر گذشتی از سر و جانتخودم دیدم که مانده روی مشکت جای دندانتدو بالت شد جدا از پیکرت با ضربه ی شمشیرکمانداران رها کردند از چله هزاران تیراگرچه پیکرت شد از هجوم تیرها تسخیربه چوب پرچمت تیری نخورده ماه عالمگیرسه شعبه، دیده ات را زیر و رو کرده ابوفاضلسکینه دیدنت را آرزو کرده ابوفاضلنمانده خیلی از آن قد و بالای دل آرایتنمانده چیزی از...
ادامه مطلب