
بدتر از شام، غمی بین مصیبات نبودبین این شهر، کسی اهل مراعات نبودجگرم سوخته، بعد از سه شب و روز، حسینحق ما دیدنِ دروازه ی ساعات نبودمردها مست و زنان جامه ی نو پوشیدندشام که جای گذر کردنِ سادات نبودتا شنیدیم، فقط فحش و اهانت بودهبر لب هیچ کسی ذکرِ تحیات نبودنیزه ها را وسط قافله می آوردنددر مسیری که بجز لشگر الواط نبوددر برِ ناقه ام ای کاش علی اکبر بودسایه ی بر سر این قافله، هیهات نبودبین اطفال هراسان، سر بازار شلوغسهم زینب به خدا غیر مکافات نبودبا که گویم که رساندند مرا بزم شراببدتر از این غمِ جانسوز، مجازات نبودباده را روی لبت ریخت و شد آب وضوبی خیالت ولی آن دشمن بد ذات نبودبی سبب نیست جراحات لبت بدتر شدچوب دستی که مداوای جراحات نبودچند موضع ز دهانت شده پرخون و غمی...بدتر از این به دل اهل من...
ادامه مطلب